تبليغاتX
درد و دل من و روان نویسم !

اغاز نوشتن بود باقی....

براي نوشتن دو چيز لازم است .

عشق و موضوع که البته گهگاه موضوع عشق ميشود و عشق موضوع....

براي نوشتن سه چيز لازم است .

عشق موضوع و سکوت . که گهگاه سکوت نوشته ميشود و نوشته خود همه سکوت.

براي نوشتن چهار چيز لازم است .

عشق موضوع سکوت و درد نگهداري سري اندرون .

که گهگاه درد ها نوشته ميشوند و نوشته ها سراسر درد ....

براي نوشتن پنج چيز لازم است .

عشق موضوع درد و تفکر . که گهگاه تفکرات تماما نوشته ميشوند نوشته ها يکسر تفکر .....

براي نوشتن شش چيز لازم است .

عشق موضوع سکوت درد تفکر و ....

....

گاه مينويسيم چون عاشقيم بر موضوع .

گاه مينويسيم چون عاشق نوشتنيم .

گاه مينويسيم تا فکر کنيم و به مصاف خود برويم .

گاه مينويسيم تا فکر کنند و به مصاف ما بياييند .

 گاه مينويسيم تا سکوت حکم فرما شود .

گاه مينويسيم تا سکوت ها شکسته شود .

گاه مينويسيم چون درد نوشتن امانمان را بريده مينويسيم تا درد بکشيم .

گاه مينويسيم تا ضجه بزنند و درد بکشند .

گاه مينويسيم تا ....

شايد اينها همه بهانه است . به قولي :

بايد شروع کرد اغاز نوشتن بود باقي ....

 

به راه باديه رفتن به از نشستن باطل

اگر مراد نيابم به قدر وسع بکوشم


 

|+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386 ساعت 2:44  توسط zizi  | 

سوال!!!!!
تازه گی ها دارم سفر میکنم !!

یه همسفر خیلی خوب هم دارم  ! دوسه تا ادمی که بابودن باهاشون خوشم !! خیلی خوش!!

سوفی و معلم فلسفه اش و یورن و ... خلاصه چند تای دیگه .

ادم های دوست داشتنی هستند . بیش از اون که تصور کنی!

دنیا ی سوفی دنیای منه و معلم فلسفه اش معلم من احتمالا سوفی هم خود من هستم!!

داریم با هم سیر تکاملی فلسفه رو مرور میکنیم . از ابتدا تا انتها .

نمیتونید تصور کنید دنیای صوفی چقدر قشنگه ! دنیای فلسفه . همیشه به فلسفه علاقه داشتم اما با خوندن این کتاب خیلی بیشتر علاقه پیدا کردم !!

از این بگزریم !

تا حالا چند بار عاشق شدی؟ تا حالا با خودت فکر کردی چرا عاشق میشی؟ یا اصلا فکر نمیکنی فقط میشی یه گوله اتیش؟

تا حالا شده عاشق یکی بشی ولی نخواهی به طرف برسی؟ نخوای طرف وابده ! جا بزنه؟

دوست نداشته باشی بهت بگه دوستت دارم؟ یا من هم عاشقت شدم؟

اگر اینطوری شدی تازه مثل من شدی!!!

دیگه واقعا دارم مازوخیزم میگیرم ! یعنی همش با خودم کلنجار میرم میگم :

مبادا طرف وابده! مبادا اون هم دوستم داشته باشه !!! اینجوری اولش قشنگه . به عشقت میرسی و خوش و خرمید اما بعدش ؟ به چند ماه بعدش یا چند سال بعدش فکر کردی؟ به نظرت چقدر از عشقت مونده؟

من که به خودم رجوع میکنم میبینم هیچی!!!!!!!!!! هیچ و دیگر هیچ!!!!!!!!!!

طرف کنارت نشسته دوستت داره با هم خوبید اما .... اما عشقی دیگه وسط نیست دست کم تو دل تو نیست !!

خدایا شفایم ده!!!!!!!!!!

از این هم بگزریم!!

تاحالا فکر کردی کی هستی؟ ها؟

اره مثلا زینب محمدی ! اما اگر اسمتو میزاشتن الهام چی؟ شخصیتت عوض میشد؟ زینب کیه؟

میشناسیش؟ الهام؟ بهاره؟ علی ؟؟؟؟و...

میشناسی این هارو؟؟ کدومشون تویی؟ تو کی هستی؟

خیلی ترسناکه ! وقتی با خودت رو به رو میشی در حالی که با خودت غریبه ای !

از خودم میترسم !! میترسم چون میدونم خیلی کار ها از دستم بر میاد !!!

از این هم بگزریم!!!

چند در صد با خودت رو راستی؟ تا حالا شده به خودت بگی من ادم دروغ گویی هستم و احساس بدی هم نکنی؟ اره خیلی وقت ها به خودمون فحش میدیم !

میگیم : من ادم پستیم من ادم مزخرفیم من ادم....

اما هیچ وقت حس خوبی از این حرفا نداریم !!

بیا و امروز یا امشب  واقعیت رو در اغوش بکش !! با خودت حرف بزن ببین چقدر پستی کردی و چقدر امکان داره تکرار کنی؟

چقدر ادم دروغ گویی هستی و چقدر باز هم دروغ خواهی گفت؟و....

از این هم بگزیم!!!؟؟؟؟

نه دیگه از این نمیگزریم چون برای این پست کافیه !!

کاش چند تا از این سوال هارو از خودت بپرسی و به جای الافی تو نت بشینی به خودت جواب بدی !

چون اسم این کار رو میزارن تفکر کاری که ما ادم های قرن ۲۱ که به ظاهر خیلی هم پیشرفته ایم از یاد بردیم!!!!!عادت کردیم به حاضر خوری !!

( جبران خلیل جبران میگه: اکثر قضاوت های ما روی دیگران از قیاس به نفسمان سر چشمه میگیرد !!!)

یادت نره این نویسنده ی بزرگ چی گفت !!! من جای تو بودم روش فکر میکردم!!!

|+| نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 ساعت 23:50  توسط zizi  | 

تا حالا شده بنویسی بعد خودت جواب خودتو بدی؟

تا حالا شده خسته و نالون و گریون باشی بخوای با یکی درد و دل کنی ولی کسی پیداش نشه بیای و یه قلم بگیری دستت شروع کنی به نوشتن؟

تا حالا شده  بخوای با نوشتن جواب حرف یکی رو بدی وقتی شروع میکنی با خودت روبه رو بشی و خودت  به جواب برسی و از نوشتن حرفات پشیمون بشی؟

تا حالا شده هی با نوشتن بخوای یه حرفی رو به یکی بفهمونی و نتونی؟

واییییییییییییییییییییییییییییییییی

چه دنیاییه این نوشتن! هم میشه باهاش تفکر کرد هم میشه بشه منبع سوء برداشت !

تا حالا خیلی نوشتم اما حس میکنم کمتر کسی  نوشته هام رو فهمیده . وقتی یه چیزی مینویسم که انتظار دارم با واکنش های وحشتناکی رو به رو بشم  میبینم کلی ازم تعریف و تمجید میکنن و بهبه و چه چه میگن! و درست برعکس ! وقتی توقع دارم یکی از نوشته هام خوشش بیاد و بگه به به و چه چه میبینم حمله میکنن و میخوان تیکم کنن!!

اخه چرا؟؟؟؟؟ 

من اینقدر در بیان منظورم از طریق دست نوشته هام  عاجزم یا همه همین طورند؟؟؟؟؟؟؟

گاهی واقعا برام خسته کننده میشه ! وقتی میبینم اینقدر نا عادلانه بهم میتوپند و نقدم میکنند در صورتی که اصلا منظور من رو درک نکردند .

برم دیگه واقعا مخم خسته است نه حال توضیح دادن دیگه دارم نه حال تیکه شدن نه تعریف شنیدن!

( راستی یه سوال ! چند در صد خودتی؟؟؟)

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385 ساعت 17:45  توسط zizi  | 

یه سلام دوباره با یه رنگ و بوی دیگه!

خب سلام سلام صد تا سلام به همه ی برو بچه های گل و گلاب که اومدن نبودیم!!!

گفتم که وب رو تعطیل میکنم تا با یه ایده ی نو شروع کنم!

راستش تو این مدت به این نتیجه رسیدم که برای ایزو ۲۰۰۲ دادن به یه وب نه امار بازدیدش مهمه نه نظرات !

مهم اینه که بتونی برای چند نفر مفید باشی چیز یادشون بدی یا با یه حرفی ببریشون تو فکر یا تو زندگیشون یه تغییر گرچه اندک ایجا دکنی!

تمام نظرات رو از بالا تا پایین زیر و رو کردم فقط ۳ تا یا نهایتا ۴ تا نظر این چنینی بود!

خب چه عرض کنم تصمیم گرفتم در وب رو تخته کنم و برم الان هم دوباره اومدم اما با یک تفاوت:

دیگه کمتر از مطالب بزرگان و غیره کپی میکنم اینجا مگر یکیشون واقعا به دلم بشینه!

گرچه دوتا مقاله ی اول هم برای خودم بود  که متاسفانه چون خیلی طولانی بود اکثراکسی نخوندش!

بیخیال!

شروع میکنم دوباره اما یه شکل دیگه و با یه هدف دیگه  ! اگر مطالب رو خوندید و حرفی برای زدن داشتید

خوشحالم میکنید تو قسمت نظرات بگید  

هدفم این دفعه اینه که فقط بنویسم چون با نوشتن با خودم روبه رو میشم و این برام لذت بخشه خیلی!

اگر هم عابری گذری رد شد و یه اثری روش کرد و تجربیات من براش مفید بود شاید یه دعایی تو دلش مارو کرد!!

|+| نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 16:11  توسط zizi  | 

سلام به همه ی دوستای گل گلاب و خوبم !!

همه ی اون هایی که در این مدت کوتاه که این وب راه اندازی شده بود اومدن دیدن و نظر دادند!

این سلام همراهش خداحا فظی داره!تصمیم گرفتم دیگه وب نویسی رو کنار بگزارم!

البته برای اینکار دلایل کافی دارم !

شاید یه زمان دیگه و با یه ایده ی نو و تازه دوباره شروع کنم ولی فعلا عمر این وب تموم شده و و قت خدا حافظیه!!

ولی تو این مدت کوتاه دوستای خوبی پیدا کردم که به این راحتی ازدست نمی دمشون!

اقا محمد ها!!!!  صدرا جان ومریم جون و سمیه خانوم و سحر و لیلا ی عزیز و اقا مسعودجون شیطون و

 کلاغ سیاه مهربون و اگر غمگین و ........و خیلی های دیگه که با نظراتشون 

کمک کردند!

دوستای گل و مهربون حتما به وب ها تون سر می زنم و نظرم رو به عنوان یه دوست می گم!

(امید وارم مثل این اقا محمد گل گلاب از انتقادام نرنجید )

سعی می کنم حقیقت رو بگم و مثل یه دوست واقعی تو بهتر شدن وب ها تون که همشون عالیه کمکتون کنم!

به خدا میسپرم همه ی دوستای گلم رو!!!!!!!!!

برام دعا کنید چون شدیدا نیاز دارم به دعا !

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 ساعت 17:43  توسط zizi  | 

یک راز برای شاد زشستن

هیچ به این فکر کرده اید که چرا تا این اندازه بچه ها را دوست داریم   بچه ها را دوست داریم زیرا انها بسیار صمیمی ساده و زخم پزیر اند وقتی اغوش می گشایند و به چشمهایمان نگاه می کنند با نگاه خود به ما می گویند(( دوستم داشته باش به تو نیاز دارم و به تنهایی از عهده زندگی بر نمی آیم ))

اما به تدریج که بزرگتر می شویم  تظاهر به  بی نیازی و کمال میکنیم و می گوییم (( من خوبم . من نظیر ندارم .من به تنهایی از پس زندگی بر می آیم )) درحالی که ممکن است در درون خود وحشت زده و تنها باشیم و آرزوی کسی را داشته باشیم که به حرفهایمان گوش دهد .گویی کسی در درونمان میگوید :(( بهتر است به زخم پذیری و تنهایی ات اعتراف نکنی وگر نه ضعیف به نظر میرسی احساسات واقعی ات را نشان نده وگرنه ضربه خواهی خورد ))

دیگران صداقت و صمیمیت مارا می فهمند وبخواطر همین مارا دوست دارند .فقط وقتی تظاهر به خوب بودن میکنیم خود را به زحمت می اندازیم                                   

عشق شهامت است  .عشق سطحی و زود گذر نیست .عشق قدرت و تعهد است  .معنای عشق می تواند گفتن کلماتی باشد که معشوق  نمی خواهد بشنود .

کلماتی همچون(( می ترسم )) یا ((دوستت دارم )) نیاز مند شهامتی است به مراتب بیشتر از انچه برای نفوذ در دیگران به ان نیاز مندیم

 

عشق احترام قائل بودن برای خود و دیگران است .تمام عشق رها کردن معشوق به حال خود . ودوست داشتن او در همان حال و در همان جا است .همان لحظه که میگوییم)): این کار را بکن تا دوستت بدارم)) عشق را نابود کرده ایم.

(از کتاب راز شاد زیستن)

 

|+| نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385 ساعت 0:29  توسط zizi  | 

جرج برنارد شو

همیشه سعی کنید

  چیز هایی را که دوست دارید

به دست آورید وگرنه مجبور می شوید

چیز هایی را که به دست آوردید

دوست


سیاوش کسرایی

آری آری زندگی زیباست

 زندگی آتشگهی دیرنده  پا برجاست

  گر بیفروزیش رقص شعله اش در هرکران پیداست

     ور نه خاموش است و خاموشی۰ گناه ماست

 

 

این دو قسما رو از وب اقا صدرا دزدیدم. البته با اجازه ی خودش .فرصتیدید حتما برید پست های کوتاه و اشعار زیبایی داره 

 

 

 

|+| نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385 ساعت 0:23  توسط zizi  | 

پيرمرد روي نيمكت نشسته بود و كلاهش را روي سرش كشيده بود و استراحت ميكرد. سواري نزديك شد و از او پرسيد:

هي پيري ! مردم اين شهر چه جور آدمهاييند؟

پيرمرد پرسيد: مردم شهر تو چه جوريند؟

گفت: مزخرف !

پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور

بعد از چند ساعت سوار ديگري نزديك شد و همين سؤال را پرسيد.

پيرمرد باز هم از او پرسيد :مردم شهر تو چه جوريند؟

 

گفت: خب ! مهربونند.

پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور !

|+| نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385 ساعت 18:1  توسط zizi  | 

فقر

روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آن جا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند . آن ها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند .

در راه بازگشت و در پايان سفر ، مرد از پسرش پرسيد : « نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ »

پسر پاسخ داد : « عالي بود پدر ! »

پدر پرسيد : « آيا به زندگي آن ها توجه كردي ؟»

پسر پاسخ داد: « فكر مي كنم !»

پدر پرسيد : « چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟ »

پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : « فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آن ها چهار تا . ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آن ها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آن ها بي انتهاست !»

در پايان حرف هاي پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه كرد : « متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستيم !»

 

|+| نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385 ساعت 14:12  توسط zizi  | 

یه قصه ی پر غصه

چند شب پیش تو یه سایتی یه داستانی خوندم که موجب شد تو یه لحظه خالی بشم خالی خالی . و بعد دوباره پر شدم پر از محبت مهر و دوست داشتن .نمی تونم احساس اون لحظه رو توصیف کنم .فقط خواستم بگم اگر هنوز انسان هستی و یه حیون یا ادم اهنی نشدی برو اون قصه رو بخون. اگر اشکت در اومد تبریک میگم بهت انگار خدا در موردت اشتباه نکرده!

http://samad-behrangi.blogspot.com

داستان اولدوز و نه نه کلاغه و نامه ی بچه ها

و ماهی سیا ه کوچولو

کتاب های اقای بهرنگی رو وقت کردید حتما بخونید قلم بی پیرایه و دلنشینی دارند !

|+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385 ساعت 16:33  توسط zizi  |